Allez au contenu Allez au menu principal Allez à la recherche Change language

خانه> مقالات علمی و هنری >

مبانی هنرهای تجسمی در اسلام (قسمت دوم)

مبانی هنرهای تجسمی در اسلام (قسمت دوم)


نويسنده : admin | ۲۸ آبان ۱۳۹۵ | بدون نظر




عنوان مقاله: مبانی هنرهای تجسمی در اسلام (قسمت دوم)

مجله هنرهای تجسمی.خرداد۱۳۸۱٫شماره۱۷

نویسنده : مدد پور،محمد

چکیده :

مبانی‌ هنرهای تجسمی‌ در اسلام‌ قسمت دوم

 

آداب معنوی و سمبلیسم‌ در هنرهای تجسمی اسلامی

 

وقتی صنعتگران‌ و هنرمندان اسلامی بـه‌ کار مـشغول مـی‌شوند با روشی خاص سروکار پیدا می‌کنند و به کار،روحانیتی دینی می‌دهندو نمونه‌ای‌ از روحانیت کار را در احوال‌ صنعت‌گران در رساله چیت سـازان می‌یابیم. وقتی‌که کار به‌ صورت اسرارآمیز و سمبلیک‌ چونان‌ سیر‌ و سلوک در مقامات و منازل معنوی‌ تلقی می‌گردد و از مـرحله گرفتن قالب و پختن‌ رنگ تـا شـستن کار،هم‌چنان‌که از حضرت‌ «لوط»پیامبر یاد گرفته‌اند تا در دنیا نامدار و در قیامت رستگار باشند،معنویت و روحانیت کار به وضوح نمایان است،یا آنجا که قالب را مظهر ۴ رکن شریعت،طریقت،حقیقت و معرفت،و رنگ سیاه را مظهر ذات حق‌ می‌گیرند،۱همه حکایت از احوالات روحانی‌ هنرمند می‌کند.تمثیل و رازگـونگی کار هنری‌ به وضوح در این‌ مقام‌ مشاهده می‌شود.

 

سیاهی گر بدانی عین ذات است‌               که تاریکی در او آب حیات است

اساسا هنرهای دینی در یک امر مشترک‌ هستند و آن جنبهء سمبلیک آنهاست،زیرا در همهء آنها جهان سایه‌ای از‌ حقیقتی‌ متعالی از آن‌ است.از اینجا در هنرها هرگز قـید بـه طبیعت‌ که در مرتبهء سایه است وجود ندارد.به همین‌ جهت،هر سمبل،حقیقتی ماوراء این جهان پیدا می‌کند.سمبل،اینجا در مقام دیداری است که‌ از مرتبهء خویش‌ نزول‌ کرده تا بیان معانی‌ متعالی کند.این معانی جز با این سمبل‌ها و تـشبیهات بـه بیان نمی‌آیند،چنانچه قرآن و دیگر کتب دینی برای بیان حقایق معنوی به زبان و رمز و اشاره سخن می‌گویند:

 

در‌ جلوه‌گاه‌ معنی،معشوق رخ نموده‌         در بارگاه صورت،تختش‌ عیان‌ نهاده‌       از‌ نیست هست کرده،از بهره جلوه خود   وانگه نشان هـستی بـر بی نشان نهاده

از ممیزات هر هنری این است که هنرهای‌ گذشته را ماده‌ خویش‌ می‌کند.به‌ این اعتبار، هنر اسلامی نیز صورت وحدانی جدیدی است‌ برای‌ ماده‌ای‌ که خود از هنر بیزانسی،ایرانی‌ هندی و مغولی گرفته شده اسـت.این صـورت‌ نوعی وحـدانی،به تلقی خاص اسلام از عالم‌ و آدم و مـبداء‌ عـالم‌ و آدم بـه حضور و شهود مشترکی که حامل تجلیات روح‌ اسلامی است‌ و همه هنرمندان مسلمان به معنی و صورت‌ آن را دریافته‌اند،رجوع دارد.در این میان در هنر اسلامی،بیشتر آن بخش‌ از‌ هـنرهای‌ گذشته ماده قـرار گـرفته که جنبه تجریدی و سمبلیک داشته‌ است،نظیر اسلیمی‌ها و نقوشی‌ از ایـن قـبیل در تذهیب‌ که مادهء آنها از حجاری‌های دوران ساسانی است و در تمدن اسلامی صورت‌ دینی‌ اسلامی‌ خوانده است.

 

جدایی سیاست خلفا و سلاطین عصر اسلامی از دیانت حـقیقی اسـلام،و کـفر‌ بالقوه‌ و بالفعل در جامعه‌ اسلامی،منشاء پیدایی هنری شد که گرچه متاءثر از روح اسـلامی است،اما در حقیقت‌ محاکات‌ ظهورات‌ نفس‌ امّاره هنرمندان است.اینجا می‌توان شاهد دوگانگی هنر دینی و هنر غیردینی در عصر اسلامی‌ بود.هنر دینی‌ را‌ در نهایت کـمال،در شـعر شـاعران‌ عارف و حکیمان انسی و کشف نحیل و تجربه‌ معنوی‌ شان‌ مشاهده‌ می‌کنیم.

 

درواقع هنر و عرفان در وجود اهـل مـعرفت در شعر و هنر انسی جمع می‌شود‌ و هنرمند عارف می‌شود و عارف هنرمند.در مراتب نازل هر دینی،هنرمندان‌ از انفاس قـدسی اهـل مـعرفت‌ بهره‌مند‌ و هنرشان ملهم‌ ار حضور عارفانه می‌شود.در صنایع نیز این اهل‌ معرفت هستند کـه بـا تـالیف فتوت نامه‌ها‌ و رساله‌هایی‌ چون چیت‌سازان و آهنگران،صورتی دینی به آن‌ می‌دهند و به هر کاری از‌ منظر‌ سیر‌ و سـلوک مـعنوی‌ نگاه مـی‌کنند و در صنع بشری،نحوی صنع الهی،که‌ از حسن و کمال بهره‌مند است،می‌بینند‌ و آن‌ را عین‌ ذکر الله می‌دانند.

 

اما در مقابل این وضع،وضعی اسـت کـه حاکی از محاکات‌ وساوس‌ و هواجس و ظواهر نفسانی و شیطانی‌ هنرمند است.خمریات و زهدیات و بزمیات‌ شاعرانه که شرح فسق‌ و فـجور و الحـاد نـسبت‌ به‌ اسماء‌ الحسنی و لا ابالیگری هنرمندان‌ است.بالکل و بالتمام در مقابل هنر عرفانی‌ اسلامی قرار دارد.در مراتب دیگر‌ نیز‌ اهل‌ صنایع و هـنرهای‌ تجسمی مـلهم از این‌ احوالات و خطورات‌ شیطانی‌ هستند.بین‌ این‌ دو وضع بعضی‌ هنرمندان حالتی بینابین‌ دارند و گاه‌ از‌ حق‌ می‌گویند و گـاه از باطل،که در حقیقت این نیز‌ نشانه‌ دو‌ قطب متضاد هنر در عصر‌ اسلامی‌ در وجود هنرمندان‌ است.

 

دو قطب‌ هنر اسلامی

 

قدر مسلم ایـن اسـت که‌ هنر‌ اسلامی جلوهء حسن و جمال الهی است و حقیقتی که در این هـنر‌ مـتحقق‌ شـده‌ رجوع به ظهور و تجلّی حق‌تعالی‌ به اسم جمال دارد. از‌ این‌ هنر اصیل اسلامی با ابلیس‌ و جهان ظـلمانی‌ اساطیری و حـتّی مـکاشفاتی که مستلزم بیان صور قبیحه است،تا آنجا که به‌ حقیقت‌ اسلام قرب و حـضور پیدا مـی‌کند،سروکار‌ ندارد.

 

حسن و زیبایی در مقابل‌ آن‌ قبح و زشتی،بنابر ادوار تاریخی،ملاکی‌ غیراز‌ ملاک دیگر هنرها دارد. به این اعتبار،با زیبایی در هنر جـدید،که غـالبا با زیبایی‌ هنر یونانی‌ زیبایی‌ این جهانی است،متفاوت است.و باز این معنی‌ با‌ مـلاک زیـبایی‌ هنرهای‌ اساطیری‌ که‌ مظهر اسماء طاغوتی است.تفاوت‌ مـی‌کند.درحالی‌ که مـلاک در هـنرهای اساطیری،عالم ظاهر و زیبایی‌ مجازی نیست بلکه ملاک،عالم بـاطن و زیـبایی علوی‌ است.

 

هنر تشبیهی‌ و هنر تنزیهی

 

با توجه به مراتب‌ فوق،بی‌ وجه‌ نیست‌ که‌ وقتی‌ بعضی مورخان غربی‌ بـه‌ هـنر اسلامی می‌پردازند کمتر ملاک‌های زیبایی‌ شناسی تـاریخ جـدید را در آن اعمال مـی‌کنند، علی الخـصوص کـه‌ جمال و زیبایی هنر اسلامی‌ با‌ نفی‌ شمایل‌های‌ مقدس و نـفی‌ تجسم الهـی در وجود آدمی و منع‌ تقلید‌ از‌ فعل‌ صانع‌ یا‌ نقاشی و پیکر تراشی،حالتی‌ خاص پیدا کرده است‌ که فـاقد فـضای طبیعی‌ سه بعدی،یعنی پرسپکتیو حسی،و همچنین فاقد سایه روشـن و چهره‌های‌ طبیعی است،هیچ‌گاه‌ مظهر تام و تـمام‌ هنرهای اسـلامی و جدا از هنرهای تجسمی مقدس نبوده و بالنتیجه هـنرهای اسـلامی به سمبلیسم‌ و زیبایی سمبلیک گرایش پیدا کرده است.و آنچه‌ موجب این امر شده هـمان تـفکر تنزیهی-تشبیهی‌ اسلامی را به دنبال داشته اسـت.با ایـن مـمیزهء تنزیهی‌ است که هـنر اسـلامی از‌ تفردی‌ که در هنر مـسیحی- در وجـود حضرت مسیح-و هنر جدید وجود دارد، دور می‌شود.

 

بیشتر سمبلیسم هنر اسلامی متاثر از قرآن،در متون عرفانی و اشراقی اعم‌از شـعر و نـثر جمع شده‌ و به این‌ جهت‌ مـتونی در حـکم فرهنگ اصـطلاحات‌ عرفانی و هـیات تـالیفی رموز نوشته شده اسـت، حال آنکه در هنرهای تجسمی این رموز بسیار کاهش‌ پیدا می‌کند.

 

به هر تقدیر،با‌ این‌ تنزیه در تفکر اسلامی و عدم‌ تفرّد‌ و تـمرکز مـعنوی در وجود واحد،هنر اسلامی با اسقاط اضافات،و تـعلقات،صورتی دیـگر پیـدا مـی‌کند. ضمن آنـکه به مراتب تـوجه دارد.ایـن تفکر و تلقی در معماری نیز بسط‌ می‌یابد.سخن«بورکهارت»در‌ این‌ باب قابل تامل است.او‌ می‌نویسد:

 

«درحالی‌که شبستان دراز و مستطیل شکل‌ کلیساهای بزرگ اساسا راهـی اسـت کـه انسان را از عالم خارج به سکوی مخصوص عـبادت در کـلیسا هدایت مـی‌کند،و گـنبدهای مـسیحی یـا به آسمان صعود می‌کنند یا به سکوی‌ عبادت‌ در کلیسا نزول می‌نمایند و کل معماری یک کلیسا،برای مؤمن حاکی از این‌ معنی است که حضور ربانی از اجزاء مراسم عشاء ربانی،در سکوی عبادت فـیضان می‌یابد،درست مانند نوری که در میان تاریکی می‌تابد.در‌ نقطهء‌ مقابل‌ سراسر زمین‌ برای مسلمانان جایگاه نماز می‌شود و بعد هیچ بخشی از مسجد(محراب)نیز برخلاف کلیسا، که در سکوی عبادت تمرکز پیدا‌ می‌کند،فضیلتی بر سایر بخشها ندارد.خانه مسلمان نـیز مـی‌تواند مسجد مؤمن باشد.به این معنی،مؤمن‌ حقیقی‌ یا‌ عارف‌ می‌تواند حضور حق‌تعالی را در همه‌جای زمین‌ احساس کند و این‌طور نیست که ظلمت همه‌جا را گرفته و فقط ‌‌یک‌ نقطه باشد که حضور حق در آن‌ احساس شود.»۲

 

اینجاست که یک مـسلمان عـارف،همچون مغربی‌ ناظر‌ بر‌ معنی‌ روایت علی(ع):«ما راءیت شیئا و رایت الله قبله و بعده دفعه»،می‌گوید:

 

هرکجا می‌نگرد دیده بدو می‌نگرد            هرچه‌ می‌بینیم از او جمله بدو می‌بینیم‌     تو ز یک سوش نظر مـی‌کنی و مـن‌ همه سو           تو ز یک‌ سو‌ و مـنش از هـمه سو می‌بینم

 

روحانیت در هنر اسلامی

 

بنابر مبانی و حیاتی تمدن اسلامی،همچون بسیاری‌ از تمدن‌های دینی،مراتب قرب و بعد در هنر، برخلاف هنر مسیحی،به دو ساحت عمیقا‌ متمایز مقدس Sacred و غیر مقدس Profane قسمت نـمی‌شود. از ایـنجا نفی هنر مقدس بـه‌معنای مـسیحی لفظ،در تمدن اسلامی یکی از معانی اسلام مقدس است‌ وحدت دینی و روحانی را وسیع‌تر کرده تا آنجا که‌ هر‌ فردی‌ می‌تواند روحانی شود،و هر صنعتی و پیشه‌ای،چه در مسجد به کار رود و چه در خانه، می‌تواند حامل روحانیت باشد،و تـنها هـنر کفر است‌ که هیچ بهره‌ای از روحانیت ندارد.اساسا در تمدن‌ اسلامی،تنها مراتب‌ قرب‌ و بعد و روحانیت و شیطانیت در هنر وجود دارد،نه هنر مقدس و نا مقدس‌ محض.

 

نکتهء اساسی در مفهوم هنر مقدس در شرق و عالم‌ اساطیری و تشبیهی تجسد الوهیت در وجود‌ ناسوتی‌ و‌ سـریال لا هـوت در ناسوت و پیـکره و شمایل انسانی‌ و جاندار است.ایکون و صورت خیالی هنر به قداست‌ اصل الهی برمی‌گردد.هنر مقدس در عالم اسلامی‌ اگر بتوان چنین تـعبیر کرد،خطاطی قرآن‌ و تذهیب‌ و‌ کلا هنرهای قرآنی در این‌ زمره‌ است.هنر‌ دینی‌ پس از هـنر مـقدس قـرآنی است مانند معماری مساجد و مشاهده مقدسه که مطهر به تطهیر وجودات مقدسه‌ و تجلی الهی است و نیز‌ شـعر‌ ‌ ‌و مـوسیقی عرفانی مانند مداحی و قوالی.و بالاخره سومین‌ هنر‌ عالم اسلامی هنر عرفی مـباح مـانند نـقاشی و اشعار حماسی و بزمی‌ و طبیعت‌گرایانه و قطب مقابل‌ آن‌ هنر‌ عرفی اباحی‌ مذموم است که همان هنر عـیش و عشرت و غفلت‌ باشد.

 

در عالم اسلامی هنر و هنرمندی از قرب نوافل تا قرب فرایض سیر می‌کند.بدین معنی هـنرمند مسلمان‌ وقتی به کار‌ مـی‌پردازد.بنابر‌ مـراتب‌ قرب،در مرتبهء قرب نوافل است و گاه از این مرتبه به قرب‌ فرایض‌ می‌رود.در‌ این مقام است که از هنر به معنی خاص‌ می‌گذرد و به مقام محمود ولایت می‌رسد.اگر بعد‌ و کفر‌ سراغ‌ او بیاید،به یک معنی قرب و حـضورش با اسم کفر است.چون صنعت و هنر‌ جدید‌ که قربش در هر دو صورت به اصل آن،یعنی انسان و نفس‌اماره‌ اوست-اصل فروغ،فرض و نقل‌ هنر‌ جدید،انسان‌ است-زیبایی‌ و جمال متجلی در آن نیز در همین‌ انسانیت کفر،تفسیر می‌شود.حال آنکه در تمدن‌های‌ دینی،هر اثر‌ زمانی‌ از حسن و کـمال و جـمال برخوردار است که آینه وجودش بتواند صفت جمال‌ حق‌ را بنماید.بدین‌ معنی اساس هر هنری در قرب و بعد نسبت به جمال و جلال الهی متحقق‌ می‌شود،بر‌ این‌ اساس،هنر در دورهء جدید و یونان کمابیش در عصر اساطیر،به جلال یعنی قـهر و سـخط‌ حجاب‌ الهی‌ وجود دارد.

 

تیتوس بورکهارت،اساس هر هنری را حکمت‌ معنوی،صنعت(فن و مهارت)و علم(هندسه)می‌داند. به عقیدهء او بنای هنر سنتی‌ ممکن‌ است یا از بالا (حکمت معنوی)فرو ریزد و یا از پایین(صنعت) ویران شود.

 

همین حکمت‌ معنوی‌ است‌ که در بی پیرایه‌ترین‌ هنر اسلامی،یعنی خوشنویسی،به نـمایش در مـی‌آید و حقیقت اسلام را متجلی می‌کند،درحالی‌که هیچ‌ کدام‌ از‌ هنرهای‌ تجسمی اسلامی مستقیما ظاهر کلمات قرآن را تصویر نمی‌کنند،فقط خط است که‌ کلمات خدا‌ را‌ مستقیما به نمایش در می‌آورد و همین‌ است که آن را در کنار معماری،عالی‌ترین و شریف‌ترین هنرهای تجسمی‌ اسـلامی‌ کـرده است.

 

آغاز غـرب‌زدگی هنر و در حجاب شدن اسلامی

 

اما سرانجام هـنر اسـلامی نـیز‌ چون‌ هنر پایانی‌ مسیحی از سادگی نخستین به پیچیدگی‌ گرایش‌ می‌یابد و‌ بتدریج،حکمت معنوی خویش را که باطن آن‌ است، از‌ دست می‌دهد و به تقلیدی صـرف،تبدیل مـی‌شود، تقلیدی کـه در هنر اسلامی،به دلیل فقدان‌ الگوی‌ مستقیم‌ از قرآن(چنان‌که هنر مـسیحی بـه‌ تصویر وقایع‌ عهدین پرداخته‌ و یا‌ همان‌طوری‌که هنر ودایی‌ و بودایی در معماری‌ و پیکر تراشی و نقاشی هندسی‌ چینی تجلی پیدا کرده است)به اوج خود مـی‌رسد.با بسط‌ انـقلاب‌ رنـسانس و جهانی شدن فرهنگ جدید غرب‌ و رسیدن آن در‌ قرن‌ نوزده به امپراتوری‌ عثمانی و شـمال‌ افریقا‌ و ایران و هند،هنر اسلامی که‌ مسخ شده است،بتدریج فرو می‌پاشد و جایش را‌ به‌ هنری‌ بی ریشه می‌دهد که فاقد‌ هرگونه‌ تـفکر‌ اصیل‌ است.

 

در حـقیقت هـنر‌ منسوخ‌ غربی در صورتی منحط‌ به‌ سراغ‌ مسلمانان می‌آید و در صدر تاریخ جدید،هنر غربزده جـهان اسـلام،ذیل تاریخ هنر غربی واقع‌ می‌شود.غفلت از‌ تفکر‌ و رسوخ در مبادی هنر غربی‌ و‌ تکرار‌ ظاهر،با الهام‌ از‌ نسیم‌ شیطانی هوای هـنری‌ غرب،وصفی غـریب‌ را مـستقر می‌کنند که حکایت‌ از بحران مضاعف ریشه دارد و نه در آسمان.او هنوز نیست انگاری‌ عمیق‌ غـربی را در وجـود خـویش‌ دل آگاهانه‌ و یا‌ خود‌ آگاهانه‌ احساس نکرده تا‌ اثری‌ از‌ خود ابداع کند که در مرتبهء هـنر غـربی قـرار گیرد، و نه در مقام تجربهء معنوی دینی‌ قدیم‌ است‌ که در هنرش جهانی متعالی ابداع شود.

 

در ایـن‌ مـرتبه،هنرمند‌ مسلمان‌ غربزده،که‌ هیچ‌ تجربه‌ای‌ ذیل‌ تفکر تکنیکی و محاسبه‌گرانه و هنر انتزاعی و یا طبیعت انگارانه آن ندارد،میان زمـین و آسـمان از خـیالات و اوهام خویش به محاکات از محاکات‌های اصیل-محاکات ناشی از تجربه معنوی‌ جدید-می‌پردازد‌ و گاه به هنر انضمامی کـلاسیک و هنر اسـلامی‌ جلوهء حسن‌ و جمال الهی‌ است‌ و حقیقتی که‌ در این هنر متحقق شده‌ رجوع‌ به ظهور و تجلّی‌ حق‌تعالی‌ به اسم جمال‌ دارد.

 

رمانتیک و گاه بـه هـنر انـتزاعی و وهمی مدرن و پست مدرن‌ گرایش‌ پیدا می‌کند،و عجیب آن‌که در این تجربیات منسوخ،هنر وهمی خویش را کـه بـر تکرار صرف صورت و نقش و نگار غربی-بدون‌ حضور و درک معنی آن-مبتنی است،روحانی و دینی‌ می‌خواند.

 

البته در عصر بحران‌ متافیزیک‌ جـدید و هـنر ابـلیسی‌ آن،عده‌ای در جست‌وجوی گذشت از صور و نقوش‌ و زبان هنری جدید هستند.تجربیات هنری عصر انقلاب اسلامی نیز نشانهء این جـست‌وجوست،اما تـا رسیدن‌ بـه‌ تحول معنوی،هنرمندان،خواسته و ناخواسته،اسیر این صور‌ و نقش هستند.هنرمندان‌ آزاد اندیش ملحد غربزده ممالک اسـلامی نـیز حامل‌ همان تجربه منسوخ غربی هستند،و در وهم خویش‌ هنر اصیل غربی را تجربه می‌کنند.اینان تمام همشان‌ سیر به‌ سوی‌ هـنری اسـت که پایان‌ هنر‌ غربی است، درحالی‌که برخی از هنرمندان غربی در جست و جوی راهی بـرای گـذشت از هنر رسمی غرب تلاش‌ می‌کنند.اما به هر تـقدیر در هـمه‌حال در پایـان دوره‌ای‌ از تاریخ اسلامی و در عصر‌ برزخ‌ میان نـور مـحمدی‌ و ظلمت مدرنیته به سخن حافظ:

 

مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید          که ز انفاس خوشش بوی کـسی مـی‌آید     از غم هجر مکن ناله و فـریاد کـه دوش‌   زده‌ام فـالی‌ و فـریادرسی می‌آید

ز آتش وادی ایمن نه مـنم خـرم و بس‌      موسی اینجا به امید قبسی‌ می‌آید              هیچ‌کس نیست که در کوی تواش کاری نـیست‌ هرکس آنـجا به طریق‌ هوسی‌ می‌آید            کس‌ ندانست کـه منزلگه مقصود کجاست؟                اینقدر هـست کـه بانگ جرسی می‌آید       خبر بلبل ایـن بـاغ مپرسید که من‌                ناله‌ای می‌شنوم ‌‌کز‌ نفسی می‌آید                دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم اسـت‌ گو بـران خوش که هنوزش‌ نفسی‌ می‌آید

امام عـلی عـلیه السـلام فرمود:«خداوند-که‌ نعمت‌هایش بزرگ بـاد-در هـر عصر و زمان،به‌ویژه‌ در دوران‌های فـترت و انـحطاط که‌ جای پیامبران‌ خالی است،بندگانی دارد که از راه الهام در تفکر و عقل با ایشان‌ سخن می‌گوید،و چشم و گـوش‌ و دل‌ آنـان را به نور هشیاری روشن می‌سازد».۳

 

پی نوشت‌ها:

 

(۱)-«کربن،هانری»،رسائل جوانمردان،ترجمهء«احسان نـراقی»، تهران،نشر نـو،۱۳۶۳،ص ۱۸۰

 

(۲)-«بورکهارت،تیتوس»،هنر اسلامی،ترجمهء«مسعود رجب‌نیا»،تهران،سروش،۱۳۳۶،ص ۱۵

 

(۳)-نهج البـلاغه،امام عـلی عـلیه السلام،خطبه ۲۲۲

 

پایان مقاله



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    تمامی حقوق این وبسایت متعلق به گالری swallow میباشد و کپی با ذکر منبع بلامانع است. | طراحی و اجرا : گروه طراحی سناتور